این صفحه را که نگاه می کنم می بینم به هیچ لینک و خط و خبری وصل نیست! چه حس موهوم ترسناک خوشایند مرموز سرد و نمناک و جی! از طرفی آدم می ترسد. همه ی امیدش وقتی می نویسد این است که خوانده شود، از طرف دیگر می رود خودش را گم و گور می کند یک جایی که کسی نتواند ردش را بزند! عجیب موجود بیچارۀ سردرگمی است این آدم! پیر ما مگر نمی گفت خود خدا هم نوشته تا خوانده شود!
حالا باز ترس می افتد به جانش که نکند هرگز خوانده نشوم! نکند در این جزیرۀ دور، مثل رابینسون کروزوئه بمانم تا گیسهایم رنگ دندان هایم شود که شده است و بعد. و بعد در همه ی همین هراس ها یک جایی خودش را به نفهمی می زند، می زند به آن راه ، زبانش به اختیار و اراده ! هرز می رود و آدرس این صفحه را هم دستی دستی لو می دهد! حالا خر بیار و باقالی بار کن!
باز می نشیند فکر می کند با خودش که اگر زبانم پیش فلانی هرز رفت و لو دادم اینجا را می رود همه ی من را از اول می خواند و واویلا! مبادا طوری بنویسم که پرهیب هراسهایم بر کسی سایه بیافکند! مبادا عزیزانم! دخترم! دخترم! دخترم!
-باز فراموش کرده بودم اینجا آخرین خانۀ امن جهان است! آخرین خانۀ امن جهان!
-اگر چنین است پس چرا اینها را آرشیو نمی کنی که تنها برای ذهن نمور خودت قابل مشاهده باشد!
پاسخی ندارم.
درباره این سایت